تبلیغات ویرونه
نویسندگان :
◊ حسین (76)
موضــــــوعات :
◊ دل نوشته (0)
◊ درد دل (37)
◊ شعر (17)
◊ عاشقانه (12)
◊ سخنان ناب (6)
◊ داستان (2)
◊ طنز و کاریکاتور (0)
آرشـیـــــــــــو :
◊ آذر 1387 (1)
◊ آبان 1387 (1)
◊ مهر 1387 (1)
◊ خرداد 1387 (4)
◊ اردیبهشت 1387 (4)
◊ فروردین 1387 (8)
◊ اسفند 1386 (6)
◊ بهمن 1386 (1)
◊ مهر 1386 (1)
◊ تیر 1386 (1)
◊ خرداد 1386 (1)
◊ فروردین 1386 (1)
◊ اسفند 1385 (1)
◊ بهمن 1385 (1)
◊ آذر 1385 (2)
◊ آبان 1385 (3)
◊ مهر 1385 (6)
◊ شهریور 1385 (3)
◊ مرداد 1385 (1)
◊ تیر 1385 (2)
دوستان من :
◊ عشق آسمونی من
◊ عشق و حال
◊ بانوی ماه
◊ الهام و محسن عزیز
◊ ناله های پنهانی
◊ مهر گردون
◊ اژدهای خاموش
◊ از سر دلتنگی
◊ سرزمین عاشقان
◊ شیما خانوم
◊ تلخی
◊ شب تولد من
◊ عاشقانه
◊ دلم گرفته
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلی :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
داغ ... :[]

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمرده ایم!
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر 1387 و 07:59 ق.ظ توسط حسین
ویرایش شده در پنجشنبه 28 آذر 1387 و 08:28 ق.ظ
شکایت :[]
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره ، گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بدتر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه ، تنهایی ما
کسی جرمی نکرده گر به ما این روز ها عشقی نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیشتر ها که در این روز ها نمی ارزه
که کار ما گذشته از شکایت
هنوزم پایبندیم در رفاقت
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست...
نوشته شده در یکشنبه 26 آبان 1387 و 09:24 ق.ظ توسط حسین
ویرایش شده در - و -
خداجون :[شعر , ]
بازم یه ترانه قشنگ از سیاوش
خداجون متشکریم که چشم دادی بهمون
واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت
مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دوزدن
واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت
آخ که شکرت ای خدا
واسه جهان به این بدی
چی میشد اگه تو دست
به ساختنش نمیزدی
خداجون ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما
تا اونارو رو به هر مترسکی دراز کنیم
خداجون مرسی از این دلی که تو سینه مونه
می تونیم دل یکی دیگرو بازیچه کنیم
آخ که شکرت ای خدا
واسه جهان به این بدی
چی میشد اگه تو دست
به ساختنش نمیزدی
خداجون ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما
تا اونارو رو به هر مترسکی دراز کنیم
خداجون مرسی از این دلی که تو سینه مونه
می تونیم دل یکی دیگرو بازیچه کنیم
آخ که شکرت ای خدا
واسه جهان به این بدی
چی میشد اگه تو دست
به ساختنش نمیزدی
::رگبار::
:: ::
نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر 1387 و 09:40 ق.ظ توسط حسین
ویرایش شده در - و -
:[شعر , ]
ای رهزن دل كیستی
جسمی بگو جانی بگو
وی زهره ی شبهای من
گر ماه تابانی بگو
ما را به عشق انگیختی
با جان من آمیختی
اكنون چرا از چشم من
هر لحظه پنهانی بگو
اول به ما پرداختی
كار دلم را ساختی
اما در آخر باختی
با هر كه می دانی بگو
ای چشم شوخ یار من
جادو مكن در كار من
مستی مكن آزار من
از چیست گریانی بگو . . .
نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1387 و 12:06 ق.ظ توسط حسین
ویرایش شده در - و -
:[شعر , ]
چه بی تابانه می خواهمت
ای دوری ات آزمون سخت زنده به گوری
چه بی تابانه نو را طلب می كنم
بر پشت سمندی گوئی نو زین
كه قرارش نیست
و فاصله تجربه ئی بیهوده است
بوی پیرهن ات اینجا و اكنون
كوه ها در فاصله سردند
دست در كوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یاس را رج می زند
بی نجوای انگشتانت فقط
جهان از هر سلامی خالیست ...
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد 1387 و 06:06 ق.ظ توسط حسین
ویرایش شده در - و -
مستی :[شعر , ]
مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده سه شنبه شب قم شروع شد
آیینه خیره شد به من و من به آینه
آنقدر خیره شد که تبسم شروع شد
خورشید زره بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد
وقتی نسیم آه من از شیشه ها گذشت
بی تابی مزارع گندم شروع شد
موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد
نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد 1387 و 11:05 ق.ظ توسط حسین
ویرایش شده در - و -
:[عاشقانه , ]
می ترسم
مضطربم و با آن که می ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا هستم
می آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می کنم
و آهسته زیر لب می گویم: برایت آب آورده ام تشنه نیستی؟!
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد
تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید
با این همه دیروز
پی صدایی ساده که گفته بود بیا
رفتم
تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود
خسته ام از راه
می آیی همسفرم شوی ...؟!
گفتگوی میان راه حتی بهتر از تماشای باران است!
توی راه از راز پروانه سخن می گوییم
توی راه خواب هامان را برای بابونه های دره یی دور تعریف می کنیم
باران هم که بیاید
خیس از خنده های باران می خندیم
بعد هم به راهی می رویم که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی آید. کاری به کارما ندارند
نه کرم شب تاب
نه کژدم زرد
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندی بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می نشینیم برای خودمان قصه می گوییم
تا کبوتران کوهی از دامنه ی رویاها به لانه برگردند
غروب است ...
با آن که سخت مضطربم
بازبا تو تا آخر دنیا خواهم ماند ...
نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد 1387 و 11:05 ق.ظ توسط حسین
ویرایش شده در دوشنبه 6 خرداد 1387 و 10:05 ق.ظ
شقایق :[عاشقانه , ]

آن لبان از آن پیش تر كه بگوید شنیدنی ست
آن دست ها پیش از آن كه گیرنده باشد می بخشد
آن چشم ها پیش از آن كه نگاهی باشد تماشایی ست
و این پاسداشت عشقی بزرگ است كه
ویرانه را به نبردی با ویرانی به پای می خواند ...
نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 و 04:05 ق.ظ توسط حسین
ویرایش شده در سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 و 03:05 ق.ظ